تبليغاتX
من. بابائی و جوجوها

yasminagoli

نجما

yasminagoli

http://yasminagoli.blogfa.com

من. بابائی و جوجوها

من. بابائی و جوجوها

من. بابائی و جوجوها

سلام به همه این وبلاگ خاطرات من و بابائی و شنگول و منگول و حبه خانمه
سلام به عزیزترین هام
اینها رو مینویسم تا بعدها که بزرگ شدید بدونید که چه اتفاقاتی تو زندگی مون افتاده تا شماها به عرصه رسیدید.. از همه جا و همه رنگ از فسقلی های من

من. بابائی و جوجوها

آدرس وبلاگ جدید پرنسس های ما

 

 

preenses.blogsky.com

+ نوشته شده در ساعت توسط نجما |
سلام سلام

 از اونجایی که این بلاگفا بسیار سر ما بازی در میاره در آینده ای نزدیک نقل مکان میکنیمممممممممممم.

+ نوشته شده در ساعت توسط نجما |
 بازم سلام

قرار بود چند تا عکس جدید بذارم ولی به دلیل قاط زدن کامپیوتر جانمان متاسفانه نشد .(هنوزم باهاش درگیرم!!)راستش دیروز تولد دوقلوهای جینگیلی مان بود اما به همان دلیل قبلی که عرض شد نمیتونم عکس بذارم ..

پریناز را هم آخرش از اون مدرسه دراوردیم و اوردیمش بغل گوش خودمون تا هر وقت بهانه گرفت بدوییم بریم بیاریمش(آخه قربونش برم بیچاره کرده منو طی این مدت .با گریه راهی اش میکنم .بعدش هم که میاد این صدای گریه و زاری تاااااااااااااااااااافردا توی گوش من هست که :نمی خوام برم!!گرچه حالا مدت گریه اش کوتاه تر شده ولی این بشر اصلا دوست نداره بره آمادگی!!یاد اون موقع های خودم که میافتم که چقدر ذوق و شوق داشتم واقعا تعجب میکنم از این دختر!)

بعلهههههههههههههههههههه عرض مینمودیمممممممم.آوردم یه مهد خصوصی  نزدیک خونمون .یه مربی دارن بعض شما نباشه یه تیکه جواهر-مااااااه خداییش روانشناسی اش بیسته.چنان با این بچه حرف میزنه که خانومی اگر هم میره مهد فقط و فقط به خاطر خاله فهیمه است!!!!

 

پی نوشت: متاسفانه یا کامپیوتر من خیلی درجه قاط زدنش بالاست یا بلاگفا هنوز تو جو انتخاباته!!چون وبلاگهاتون برای من باز نمیشه

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط نجما |
 

سلام سلام .من اومدم با هزار و یه خبر

سلام  به دوستان گلم و مامانهای مهربون و نی نی های خوشگل و ناز و خوردنی

من بعداز تقریبا دو ماه اومدم باخبرای تازه.

راستش دلیل نبودن این چندوقتمون کارهای اسباب کشی و دکور کردن خونه بود که بحمدلله تموم شد ..توی این مدت هم اتفاقهای زیادی برامون افتاده.دوقلوها خیلی خیلی کارهای جدید انجام دادن  .از نشستن و چهار دست و پا رفتن بگیر تاااااااا ادای کلمات جدید .و کارهای بامزه ای مثل نازو عشوه اومدن و اینها.خلاصه که حسااااابی شیرین و خوردنی شدن

 

پرینازهم روز اول مهر یعنی ۴ شنبه جلسه معارفه با همسالان و مربی شون بود که من  دوقلوهارو پیش مامان گذاشتم و بردمش .

 

اسباب کشی هم تموم شد به امید خدا ولی چون مامان و بابا و مادر بزرگ و پدر بزرگم میخوان برن کربلا خودمون دیرتر میریم ساکن میشیم تا اونها برگردن .

این عکسها روهم علی الحساب میذارم تا بقیه اشو بعدا بیام بذارم .

i0b65u0x4ruo82teblk.jpg r0bk5hb9l0ok01e13odg.jpg پریناز با چادر عربی!(نمیدونم چرا اون موقع ییهو یادش افتاده بود حتما حتما چادر سرش کنه!)

nnfg9v4udtd9jgznzu0j.jpgروز اول مهروقتی بچه ها صف بسته بودن که برن سرکلاس(مقنعه صورتیه پرینازه)

 jj2vxu6rcd3yedugc663.jpgدوقلوها توی حیاط خونه پدر جون

 c8s6wszssbri5c6dlsl.jpgاین یکی از عکسهای عید گذشته است

 qxyjy9hvpyk2b037dtzh.jpg

 

پی نوشت: بابت نظرات خوبتون و احوال پرسی گرمتون طی این مدت ممنونم

 

+ نوشته شده در ساعت توسط نجما |
تا سلامی و ثنایی دیگر
 

 

یه مدت نیستم .همین!!!

پی نوشت: نگران ما نباشید حالمون خوبه

 

+ نوشته شده در ساعت توسط نجما |
یک دیدار کوتاه اما به یاد ماندنی
دیدار با ما مانهای مهربون  و نی نی های خوشگل و ناز نی نی سایتی اصفهانی
روز شنبه 10 مرداد  ماه سال 1388.
بالاخره بعد از بارها قرار گذاشتنهای مامانهای ماه و مهربون اصفهانی نی نی سایتی قسمت ما هم شد که به دیدار بعضی از اونها مفتخر بشیم .

قرار٬ روز پنجشنبه قطعی شده بود و مامان ثنای عزیز لطف کردن و به من اطلاع دادندکه شنبه بعد از ظهر جزیره بازی یا همون عقیق سابق.و من هم به همسر گرامی اطلاع دادم!

ما(یعنی مامان و آقای همسر و من و دخملی ها) ساعت ۶راه افتادیم ولی به دلیل ترافیک زیادمسافت۱۰دقیقه ای  را یک ساعته یعنی ساعت ۷:۵ دقیقه رسیدیم کنار پل فردوسی. بعدش مادرم وسایل پیک نیک رو جایی گذاشتند و من و پریناز و دوقلوها رفتیم به محل قرار.ولی به دلیل موقعیت مکانی جزیره بازی نتونستم تنها برم تو بنابر این منتظر شدم  تا مامانم بیان و باهم بریم .در همین حین به شیرین جون مامان یاسمن کوچولوی خوشگل تلفن زدم تا از بودنشون اونجا مطمئن بشم.
وقتی مامان اومد با هم رفتیم داخل قبلش مانای عزیز رو دیدم و با دیدن پرتو کوچولوی خوشگل حدس زدم که ایشون باید مانا جون باشن.
بعد از داخل شدن ،  روژینای عزیزو خواهر گلشون. شیرین عزیزو خواهر گلشون فرانک عزیز، و مانای عزیز و افشان گل رودیدم .نی نی های خوشگلشون هم مشغول بازی بودند.شیرین جون لطف کرده بودند و برای بچه ها توپ گرفته بودند و به 3 دخملی ما هم دادند.و روژینا جون هم لطف کردن و عکس می گرفتند.
موقع ورود حس کردم روژینای عزیز از دیدن من یکه خوردند .بعدا که ازشون پرسیدم شما منو چطوری تصور کرده بودید گفتند که  من از اونی که فکر میکردن ریزه میزه تر هستم.حالا باید دید که  حس من درست بوده یا نه!
یه مساله دیگه ای که من توجه کردم این بود که بسیار زیاد این نی نیهای ناز  شبیه مامانهاشون بودند
و چقدر هم همشون ناناسی  و ملوس اند.
ما 15 - 20 دقیقه ای پیش دوستان بودیم و باهم صحبت کردیم . و من این دیدار رو صرفا برای اشنایی با دوستان اومده بودم و چون خیلی سختم بود با این 3 تا وروجک و ایضا دوقلوهایی   که گرسنه بودند. با مامان زودی برگشتیم و رفتیم سر جایی که تعیین کرده بودیم نشستیم .و من به دوقلوها غذاشونو دادم.


دوستان باید منو ببخشند که نتونستم بیشتر از مصاحبتشون لذت ببرم .و البته خیلی هم دلم میخواست که بقیه مامان های گل و مهربون اصفهانی رو ببینم.خصوصامامان سپهر عزیز و مامان آرشای عزیزو ولی قسمت نبود.
جزیره بازی جای خیلی خوبی برای بچه های کوچولوی زیر 5 ساله..گرچه پریناز هم خیلی خوشش اومده بود از اونجا . ولی  اگه خواستم پریناز رو اونجا ببرم  بدون دو قلوها میرم تا .بتونم حسابی بهش برسم. و بتونه بازی کنه
 خیلی خوشحال شدم که با تک تک دوستانم از نزدیک آشنا شدم

عکس ها رو که دوستان لطف کردند و گرفتند میذارم اینجا

ثنا ی عزیزم و مارتیا جان

nfm9uonnefi0kdmwhmt.jpg

انیسا خانوم

 qwb5nd7csqsyx3l1my2c.jpg

پرتو نا ناسی و ثنا خانومی

 f4l0f7bejitw975je66d.jpg

یاسمن گلم و ثنا خانوم

6h49w0x3txiof7r934go.jpg

نازنین و یاسمین

 4nxnutpitkp0zsnnny6b.jpg

mh6tpq5hj1hx24hqdv35.jpg

پریناز هم  اینجا رونمایی نکرد.اما دوتا از عکسهای قدیمی اشو میذارم

5plxo8l7bwpjv7j8v4pn.jpg6rqs8rlxhhccy343s4u.jpg

 

پی نوشت :از روژینای عزیز به خاطر زحمتی که بابت عکسها کشیدند ممنونم

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط نجما |
از خون جوانان وطن لاله دمیده

 

 وقتی به یاد تمامی جوانانی میافتم که ارزوهااااااااا داشتند............... بغضی گلویم را میفشرد ..............

 

پی نوشت:دیروز خبر کشته شدن یکی از جوانان محله مان را در این جریانات اخیر شنیدم.

+ نوشته شده در ساعت توسط نجما
گردش در پارک
اندر احوالات پارک رفتن ما و دوقلوها

 می خوام از پارک رفتنمون بگم:

دیگه کم کم دارم  به این نتیجه میرسم که پارک رفتنو تعطیل کنم.چرا؟چون واقعا دیگه خجالت میکشم برم پارک .منو با چادر که دائم دستم بهشه که نیفته  و با یه کالسکه دوقلوئی و یه پریناز چسبان (دقیقا عین کنه)! با دوتا دختر فسقلی که با دوتا چشماشون همه جا رو زیر نظر دارن و توی کالسکه لم دادن    تصور کنید.که دارم توی پارک قدم میزنم.در همین حین زنها و مردها و دخترها و پسرهایی رو میبینم که با قربون صدقه رفتن و ماشالله گفتن میان پیشم و بهم تبریک میگن و از این میگن که عاشق دوقلو .خصوصا دوقلوی دختر هستند و وقتی مارو میبینن دقیقا با این جمله میان طرفمون

....وااااااااااااااااااااااااااای خدای من دوقلووووووووووووووو...

یا....مامان مامان مامان بیا اینها دوقلو اند بیاببینیمشون

..یا.. خدااااااااااااااااایا دوقلوووووووووووووووووووووو.....(اینهایی که گفتم با صداهایی شبیه جیغ بخونین)

....این دقیقا همون جملاتیه که خودمم قبل از دوقلو داشتنم درباره یه دوقلو به زبون می اوردم با همین حالت هیجان زدگی و علاقه ولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی..........

الان حسابی خجالت میکشمو یه خورده هم کلافه میشم..

پی نوشت:دیروز پارک بودیم

 ..

 پی نوشت بعدی: قصدم شرمنده کردن دوستان نبود به خدا

+ نوشته شده در ساعت توسط نجما |
و سالگرد ازدواج مان هم رسید
سالگرد ازدواج

 

 امشب هفت سال است كه عشق ما پا گرفته    رشد كرده     باليده    و  كم كم داره بالغ ميشه

چه چیزی جذاب تر از این    كه ببيني ازدواجت به سر انجام خوشي رسيده      كه خوشبختي   که همسرت٬یاور زندگی ات ٬یه مردواقعیه     كه عاشق زندگی ات هستي حتي با وجود سختي هايي كه ۳ تا بچه تو اين وانفسا داره  ..................

 

پی نوشت:مگه یه زن اززندگی اش دیگه چی میخواد غیر از این؟!!

پی نوشت۲:من همیشه به تقدس و نیکی عدد هفت اعتقادداشتم.البته شاید بعضی فکر کنند خرافاتی هستم.اما امیدوارم امسال این عدد هفت برکت  بیاره تو زندگی مون  ٬بیشتر از گذشته

 

+ نوشته شده در ساعت توسط نجما |
عکس
عکسهایی که قول داده بودم .به علاوه چند تا دیگه!!! (با عرض معذرت به خاطر کیفیت پایین عکسها .....با گوشی بود دیگه!) img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center 

ريموت  خوردن یاسمین img98.com Image Upload Center

اولین نشستن نازنین

img98.com Image Upload Center

پریناز در اتشکده

img98.com Image Upload Center

پریناز و بابایی در آتشکده کوه آتشگاه

 img98.com Image Upload Center

و رودخانه ایکه بعد از مدتها رنگ آب به خودش دیده با بوی لجن و پر از آشغال!! img98.com Image Upload Center
+ نوشته شده در ساعت توسط نجما

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ